ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

خاطرات زایمان

1391/3/2 8:24
نویسنده : حنانه
298 بازدید
اشتراک گذاری

 گل پسرم با اومدنش خونمون رابه شادی تبدیل کرد ازاینجا میگم که دو هفته به زایمانم دکترم از شهرمون منتقل شد به تهران اصلا به بیمارانش هیچی نگفت هفته اخر به مامانی گفت بیا تهران سزارین شو منم نگران وناراحت که برام توتهران مشکل هست خلاصه بابا به عمه فاطمه زنگ زد اخه عمه شماتو اتاق عمل کار میکنه تکنسین اتاق عمله اون هم با یه دکتر زنان صحبت کرد ومن هم یه نوبت روز چهار شنبه دوروز قبل از بدنیا امدنت رفتم پیشش همه ازمایشها وسونوگرافی هات را نگاه کرد و بهم گفت برای روزشنبه نوبت عمل سزارین داد اخه گفت نی نی کامله روز پنج شنبه هم بابای وعمه کارهای بیمارستانو انجام دادند وخودم هم رفتم آزمایش خون دادم امضا کردم قرار شد جمعه شب برم بستری شم تا صبح ساعت 8 سزارینم کنند شب هر چه به بیمارستان اصرار کردم صبح زود میام بستری بشم قبول نکردند.

شب ساعت 10 رفتم بستری شدم کلی نوار قلب ....ازمایش تا صبح هم مامانی از ترس ونگرانی در سالن قدم زدم یا رو تخت نشستم اصلا خوابم نبرد تااینکه عمه و بابای ساعت 7 اومدند کمکم کردن گان را پوشیدم وآماده اتاق عمل شدم بعد خاله اومد اهسته اهسته به رفتن به اتاق عمل نزدیک می شدم تا اینکه پرستار  ساعت 30/8اومد منو راهنمایی کرد برد تو اتاق عمل جلوی در اتاق عمل از بابای وخاله خداحافظی کردم رفتم تو اتاق عمل دوستهای عمه خیلی تحویلم گرفتند یکی قلب نی نی را چک میکرد یکی سرم بهم وصل کرد یکی با هام صحبت میکرد می گفت برای ماو همه دوستانت دعا کن من دوستای نی نی سایتم را خیلی دعا کردم وهر کسی که فرزند نداره خدا هر چه زودتر بهش بده خلاصه منم خیلی می ترسیدم لرز تمام وجودم را گرفته بود تا اینکه آمپول بی حسی را تو کمرم زدند ودکتر اومد دیگه چیزی نفهمیدم فکر کنم خوابمممممممم برد حسابیییییییییییی اخه مامان خودت میدیدی من شبهای اخر تا صبح بیدار می بودم

تا اینکه ساعت 30/9یه دفعه با صدای یکی از پرستارها و عمه چشمامو باز کردم دیدم تو پسر گلم بغل عمت هستی بهم گفتند پسرت سالم سالمه وخوشگل هم هست منم اشک تو چشمام جمع شد خداراشکر کردم  بعدها برات اون عکستو که تازه بدنیا اومدی را میزارم دوستام ببیند

مامانی کمکم که حالم بهتر شد دیدم تو اتاق هستم بابای وخاله عمه بزرگه خانم دوست بابای کنارمه وخلاصه ایلیا ی عزیزم را اوردن نزدیک صورتم کاملا تونستم صورت زیبات راببینم و خداراشکر هیچ مشکلی نداشتی خلاصه خاله هم به همه اس مس داد که تو بدنیا امدی

از اینجا بود سیل زنگها به موبایل مامانی شروع شد همه می خواستند تبریک بگن وحالمو بپرسن

تا ساعت 3بعد از ظهر که وقت ملاقات بود همه از داداش امید بابا عمه ها دایی ها وزن داییها دختر داییهات خاله ودختر خاله های  مامانی  دوست مامانی همه اومدن واسه دیدن پسر گلمون ....... اتاقمون اصلا دیگه جا نداشت

اینو هم بگم بخاطر پا قدم شما قند عسل بابایی از اول ابان با 22 سال سابقه باز نشسته شد که کمک حال مامان باشه

دکتر مامانی بخاطر وجود عمه فاطمه هیچ پولی واسه عمل سزارین از بابای نگرفت  اینجا هم خوش بحالمون شد( یعنی زیر میزی)

مامانی دیروز با بابای رفتیم برات یه تاپ وشورت یه شورت تکی وبلوز تک برات خریدیم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)